... فندقي به دنيا اومد ...
علی رغم مجوز خانم دكتر كه قرار بود از 12 شب چيزي نخورم ، صبحانه يه استكان چاي شيرين خوردم اما بابايي مطابق روزهايي كه كار مهمي رو پيش رو داشت لب به چيزي نزد...




به نام خالق هستي بخش
- فندقي به دنيا اومد 14/08/1390
امروز شنبه است 14 ابان سال 1390 هجري شمسي مصادف با 8 ذي الحجه 1432 هجري قمري و 5 نوامبر 2011 ميلادي ،ساعت 6:00 صبحه و من و بابا محسن از خواب بيدار شديم. علي رغم مجوز خانم دكتر كه قرار بود از 12 شب چيزي نخورم ، صبحانه يه استكان چاي شيرين خوردم اما بابايي مطابق روزهايي كه كار مهمي رو پيش رو داشت ، لب به چيزي نزد(اما وقتي من تو اتاق عمل بودم به همراه بابا احمد رفته بودن عدسي خورون و دلي از عزا در اورده بودن ،البته بابايي كه ميگه به اصرار بابا احمد رفته و گرنه بابا محسن و اين كارها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
)
حدوداي ساعت 6:30 بود كه من و بابایی راهي بيمارستان شديم ، تقريبا نيم ساعت بعد از رسيدن ما مادر روحي و بابا احمد اومدند.از قيافه هاشون استرس مي باريد و به جاي اينكه اونا به من دلداري بدند من اونا رو مي خندوندم و بهشون دلگرمي ميدادم....كارهاي اوليه تقريبا ْ واسه ساعت 7:00 صبح انجام شد و بابا محسن واسه راحتي من و مادر روحي كه قرار بود شب پيشم بمونه اتاق خصوصي گرفت.ساعت 7:10 بود كه ديگه راهي بخش شدم و با همه خداحافظي كردم.
هنوز هم اثري از استرس تو وجودم نبود،فقط لحظه شماري مي كردم كه زودتر ببينم این فندقي رو.
اوايلي كه فهميدم مامان شدم ، مثل همه مامانها يخورده كسل بودم و زود خسته مي شدم. بابايي كه از احوال اين دوران مامانها چيري نمي دونست مي گفت :"آخه اين ني ني كه اندازه فندقه ،آلان اينقدر خستت مي كنه پس بزرگ تر بشه مي خواي چكار كني؟..."
اين شد كه از اون به بعد ما ني ني مون رو "فندقي" صدا زديم.
ساعت 9:40 بود كه بعد از انجام اخرین بار صدای دلنواز قلب مهربونت و اطمینان از سلامتیت، بهم بگن وقت رفتن به اتاق عمله ،انگار يك سال گذشته بود از لحظه ورود من به بخش تابردنم به اتاق عمل ، اون 9 ماه انتضار يه طرف و اين يك ساعت و نيم هم يك طرف ديگه.جونم داشت ديگه بالا مي اومد از بس نتظار كشيدم...9:45 بود كه وارد اتاق عمل شدم ، تازه اونجا بود كه استرس تمام وجودم رو گرفت ،نه به خاطر سلامتي خودم ديگه حس مادري تو وجودم موج ميزد و همش نگران بودم كه نكنه بچم مشكلي داشته باشه.متخصص بيهوشي روش سر موضعي رو بهم پيشنهاد داد و چون دوست داشتم خودم اولين نفري باشم كه فندقي رو ببينم با مشورت از دكترم و تاييدشون ابن روش رو انتخاب كردم ...
با وارد کردن سوزن امپول بی حسی به ستون فقراتم درد عجیبی و وحشتناکی کمرم رو در بر گرفت اما خدا رو شکر زود خوب شد. با اومدن دکترم و دیدن روی خندانش و سلام و احوالپرسی گرمی که باهام داشت کلی انرژی گرفتم و تو همین فاصله پرستارها هم پرده ایی رو بین من و خونه فندقی کشیدند. یه پرستار خیلی مهربون هم بالای سرم بود که با حرفهای قشنگش مدام بهم دلگرمی می داد و از استرسم کم می کرد .وقتی پرده کشیده شد و همه پرستارها و دکتر رو دیدم که دور خونه فندق جمع شدند یهو قلبم ریخت و به پرستار کناریم گفتم :"من هنوز حس داره بدنم ، یه وقت شروع نکنه دکتر!!!" که پرستار خندید و ازم خواست که نگران نباشم ...
چند لحظه بعد که دیگه بی حسی همه پاهام رو گرفته بود متوجه شدم که دکتر کارش رو شروع کرده و ازم میپرسه اسم نی نی رو چی می خوای بزاری و منم گفتم :"رادین"
همزمان با شروع به کار دکتر یهو حال بدی پیدا کردم که بی شباهت به مرگ نبود ، نفسم به زور بالا میومد و فشارم افتاده بود و سرما همه وحودمو می گرفت و هر آن احساس می کردم که دارم بالا میارم که بلافاصله به پرستار گقتم نفسم به زور بالا میاد و احساس می کنم یه چیز سنگین روی بدنم قرار گرفته و پرستار مهربون با اون لبخند دلنشینش بازم ارومم کرد و ازم خواست تا نگران نباشم و برام یه امپول تزریق می کنه تا اروم شم.
فاصله رفتنم به اتاق عمل و تزربق امپول سر موضعي تا شنيدن صداي "اونقه اونقه " فندقي مثل لحظه كوتاه بود كه تا در اومدن صداي پسري به خدا رسيدم و مدام صلوات میفرستادم و خدا رو به 12 امام و 14 معصوم قسم ميدادم كه پسرم سالم و سلامت به دنيا بياد... مدتي بعد از شنيدن "زيبا ترين صداي عمرم" ، چهره خنون دکترمو دیدم که بهم تبریک می گفت و بعد متوجه دستش شدم که يه ني ني سر و ته گرفته بود که كبود بود با سري بزرگ و بدني كوچيك و چهرش كپي بابا محسن بود...ترس همه وجودم رو گرفته بود كه نكنه پسرم معلول باشه
اما من تست ژنتيك داده بودم جوابش مثبت بودو جاي نگراني نبود، اما چرا پس فندقم اين شكلي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اينكه دكتر فندقي رو نشونم داد پسري رو به بخش نوزادان بردند تا ازمايشات اوليه رو روش انجام بدند .دیگه سلامتی خودم اصلاً برام مهم نبود و همش نگران پسرم بودم که نکنه مشکلی داشته باشه یا نکنهالان که میبرنش به بخش نوزادن حواسشون نباشه و بلایی سرش بیارن و هزارن اگر و شاید دیگه ، اما همش دلخوش بودم به لبخند زیبای دکترم که به نظرم زیباترین لبخندی بود که تو تموم عمرم دیده بودم و این نشون از رضایت یه عمل موفقیت امیز برای دکترم بود.
چند لحظه بعد هم من وارد بخش recovery شدم .احساس سرما همه وجودم رو گرفته بود و دلم مي خواست زودتر برم كنار شوهر و بچم و بقيه....
حدودا ْ ساعت 10:15 بود كه وارد بخش شدم. اتاق من انتهاي بخش بود.جلوي در بابا محسن با حال گرفته و مامان حاشي با روي باز و خندون ازم استفبال كردند.مامان حاشي رومو بوسيد و وارد اتاق كه شدم مادر روحي هم اونجا بود و همين ديد منو گفت: " دخترم اصلا ْ نگران نباشي، بچت سالمه."پيش خودم هزار جور فكر كردم كه نكنه پسري مشكلي داره و مامان با اين حرف مي خواد امادم كنه...
با كمك بابا محسن گذاشتنم رو تخت ...
و يك ربع بعد فندقي رو اوردن به اتاق من..............نازي ، يه پسري سفيد و ريزه ميزه و خوشكل و دوست داشتني، انگار پسري تو اين فاصله كلي تغيير كرده بود .با ديدن پسري جون دوباره گرفتم و خيالم از بابت سلامتيش راحت شد و خدا رو شكر كردم.



... فندقي به دنيا اومد ...
